به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و دوم :
وارد دفترش که می شوم خیلی جدی می پرسد:
ـ مگه بهت نگفتم دیگه با این مرتیکه حرف نزن و التماسشو نکن؟!!!!
ـ اومده بودم با شما صحبت کنم و پیشنهادتون رو بشنوم که فرهاد منو دید فکر کرد می خوام با اون حرف بزنم، اون جوری رفتار کرد.
ادیب در حالی که دستی به ته ریشش می کشد، پشت صندلی اش می نشیند و می گوید:
ـ مرتیکه ی ریقو چه دوری ام برداشته بود، فکر کرده پسر شاه این جوری ادا میاد و ناز می کنه
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آمنه
1تا اینجا خوبه پیشنهاد ادیب و ژرفی حداقل میتوانه آینده بچه هاش رو تضمین کنه فقط امیدوارم ادیب مثل الان فرد منطقی باشه وبا ژرفی خوب رفتار کنه وهیچ وقت اونو به خاطره زندگی الانش وخانواده اش تحقیر نکنه پارت عالی واقعا ممنون
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون آمنه جان
۱ سال پیشم
1پس باادیب ازدواج کرده شرکت دار شده برای همین پول فرهاد دوباره افتاده دنبالش، ولی ادیب چی شده که نیست خیلی جوون بود که مرده باشه 😏🤔🙏
۱ سال پیشپرنیا
3پس اون شرکت مال آقای ادیبه 🤔🤔 عدو شود سبب خیر ،فرهاد ریقو پس حق داری حالا التماسش کنی
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
1فرهادچه کارش ادیب میگفت سواددرستی نداره خب توشرکت چکارس🙏🤔